باران بهاری

ترنم شعر در باران بهاری

چرا توقف کنم

 

چرا توقف کنم،چرا؟

پرنده ها به ستوی جانب آبی رفته اند

افق عمودی است

افق عمودی است و حرکت : فواره وار

و در حدود بینش

سیاره های نورانی می چرخند

زمین در ارتفاع به تکرار میرسد

و چاه های هوایی

به نقب های رابطه تبدیل می شوند

و روز وسعتی است

که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجد

 

 
چرا توقف کنم؟

راه از میان مویرگ های حیات می گذرد

کیفیت محیط کشتی زهدان  ماه

سلول های فاسد را خواهد کشت

و در فضای شیمیایی بعد از طلوع

تنها صداست

صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .

چرا توقف کنم؟

چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .

نامرد ، در سیاهی

فقدان مردیش را پنهان کرده است

و سوسک ....آه

وقتی که سوسک سخن می گوید .

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده ست .

همکاری حروف سربی

اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم میکند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم

 


 نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

که آسیاب های  بادی می پوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه های نارس گندم را

به زیر پستان می گیرم

و شیر می دهم

 

صدا ،  صدا ،  تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که می ماند
 


در سرزمین قد کوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظامنامه نیست


مرا به زوزه ی دراز توحش

 درعضو جنسی حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار

مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گل ها می دانید ؟

[ ۱۳٩٤/۳/٢ ] [ ٤:۱٠ ‎ق.ظ ] [ محسن احمدوند ]

[ نظرات () ]

من آریایی ام

 

من آریایی...

از تبار رستم

به جنگ دیو و اژدها خواهم رفت!

هفت خوان که سهل است پای خاکم درمیان باشد هفتاد

خوان را نیست خواهم کرد . .

از سر عشق به خاکم سینه ام را مقابل هر بیگانه ای سپر خواهم کرد.

عشقی از رنگ عشق ماندگار ایرانی ، از تبار فرهاد ، از نژاد مجنون . . .


من از تبار آرش ام ،

زه کمانم را همیشه کشیده نگه می دارم ،

و دشمنان ایران را تا مقصدی همچون تیر آرش به عقب خواهم راند . . .

به عرب و توران اجازه ی گستاخی نخواهم

تا قیام قیامت نام شاخاب همیشه پارس را بر پیشانی

پست عرب ها خواهم کوبید . . .


من از تبار کوروش ام ،

شاه دادگر جهان

بزرگی و نام او و ایرانم را دوباره بر بام جهان خواهم برد . . .

و پرچم مقدس کشورم را بالاتر از این شبه غول های

بی اصل و نصب خواهم زد . . .

من از نیاکان زرتشتی ام گفتار ، پندار و کردارم نیک سرشته شده ...

با شعار آزادی و هدف صلح و ایمان به خدای یکتا ،

هویت و خاک پاک ایرانم را همیشه زنده نگه خواهم داشت .

من را از تهدید های پوچ می ترسانند،

من از تبار نام بزرگ ایران ام.

[ ۱۳٩٤/۳/٢ ] [ ۳:٥٧ ‎ق.ظ ] [ محسن احمدوند ]

[ نظرات () ]

من از تبار دریا

من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم


همیشه در گریز و در گزارم


نمیمانم به یکجا . بی قرارم


سفر یعنی من و گستاخی من


همیشه رفتن و هرگز نماندن


هزاران ساحل و نادیده دیدن


به پرسشهای بی پاسخ رسیدن


من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی . حصار بی حصارم


ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست


همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست


صدای زنده بودن در خروشم


به ساحل چون میآیم . خموشم


به هنگامی که دنیا فکر ما نیست


برای مرگ هم در خانه جا نیست


اگر خاموش بشینم روا نیست


دل از دریا بریدن کار ما نیست


من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی . حصار بی حصارم


ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست


همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست


من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم


همیشه در گریز و در گزارم


نمیمانم به یکجا . بی قرارم

[ ۱۳٩٤/۳/٢ ] [ ۳:۱۳ ‎ق.ظ ] [ محسن احمدوند ]

[ نظرات () ]

بگذار سر به سینه

 

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

 

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ٦:٢۳ ‎ق.ظ ] [ محسن احمدوند ]

[ نظرات () ]

نه تو می مانی

 

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

                                                    

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه

نه

آیینه به تو ، خیره شده است

تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است

ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

تا خدا ، یک رگ گردن باقی است

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

سهراب سپهری

 

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ٦:٢٠ ‎ق.ظ ] [ محسن احمدوند ]

[ نظرات () ]

امروز هم

 

امروز هم

 

کنار فاصله هامان

 

نشسته ام.

 

امروز هم

 

دلم

 

لبالب از اشتیاق توست.

 

باتو

 

تمام شده این نا تمام من.

 

باتو

 

لبریز از ستاره شده آسمان من.

 

باتو

 

قرار گرفته دل بی قرار من.

 

با من بگو

 

بگو

 

بگو ای انتظار خوب

 

آیا تو هم شده ای بیقرارِ من ؟؟!

 

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ٦:۱٤ ‎ق.ظ ] [ محسن احمدوند ]

[ نظرات () ]

بر مزارم با سوز نالیدن چه سود



بی خبر از حال هم بودن چه سود


بر مزارم با سوز نالیدن چه سود؟


زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید


ورنه بر سنگ مزارش اب پاشیدن چه سود


گر نرفتی خانه اش تا زنده بود


خانه ی صاحب عزا تا صبح خوابیدن چه سود


گر نپرسی حال من تا زنده ام


گریه و زاری و نالیدن چه سود


زنده را در زندگی قدرش بدان


ورنه مشکی را برای مرده پوشیدن چه سود


گر نکردی یاد من تا زنده ام


سنگ مرمر روی قبرم وانهادن چه سود...

 

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ محسن احمدوند ]

[ نظرات () ]

بوی تو پیچیده

یک بار هم در من

زلزله ای شبیه این رخ داده است

تمام جزیزه های نا شناخته ام

به زیر آب رفته اند

و من هنوز نمرده ام

نمرده ام از اینکه

 دست های تو را فهمیدم

از اینکه زیر آوار خواب تو را دیدم

و نمی میرم از اینکه

بوی تو پیچیده

لا به لای خشت های نمور این آوار

من،

 از اینکه فکر می کنم کسی شبیه تو

هر شب

مرا از زیر این آوار بیرون خواهد کشید

نخواهم مرد

هنوز نمرده ام

نمی میرم


اینجا کسی گمشده ای شبیه تو را نمی شناسد

و فانوس هایی دریایی

خیره مانده اند به

سرگردانی قایق های پیر


تو به تور هیچ ماهی گیری نمی افتی، چرا؟

پری دریایی کوچک من

من این سمت تمام سونامی های جهان ایستاده ام

و دارم به این فکر می کنم

کسی که گمشده

 تو نیستی، منم

که باید بعد از این

به فانوس های دریایی خیره بمانم

و سرگردانی قایق های پیر


پری دریایی کوچک من

راستی از چهره ی تو چیز زیادی یادم نیست

جز اینکه اقیانوس آرامی ریخته بود

 بین چشم هات

 و روی طراوت لب هات

زمزمه ی تردی بود

که گنگم می کرد

و نمی گذاشت از چهره ی تو

چیز زیادی یادم باشد

و فکر می کنم که

 چهره ی تو

 شبیه عروس های دریایی است

مثل عروسکت

که بی تو به دریا رفت

مثل عروسکت

که بی تو به ساحل برگشته


پری دریایی کوچک من

من در جریان زندگی نیستم

تو جریان باش که دارم با نسیم

جغرافیای صورتت را لمس می کنم

کاش بودی که ببینی

جغرافیای این حوالی

پریشانی موهات را به خاطرم می آورد


اینجا کنار ساحل دنیا

کنار آب های آزاد جهان

خودم را

لا به لای نوشته ای درون بطری

پنهان کرده ام


پری دریایی زیبای من

جزیره ی ناشناخته ی تو کجاست؟


از خانه ای که نساختیم

ویرانه ای باقیست

که دیوار ندارد

که عکس تو را....

 

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ٦:٠٤ ‎ق.ظ ] [ محسن احمدوند ]

[ نظرات () ]