دل ابریم

 

هعی ....!


از احوال دل ابریم چه بگویم!؟


استکان چای سرد شده روی میز کار تاریکم ،


ورق های مچاله شده و قلم لجبازم که برای از تو نوشتن خساست به خرج میدهد ،


کور نور چراغ مطالعه که بی هدف عمق میز را نشانه رفته  و ...


... چشم هایم  که از پاییز خسته شدند


خبر از این میدهند که تو در پیچ و خم خاطراتم راه را اشتباه رفتم . . .


منی که بی تو نیم من های شکسته بود در سبقت ثانیه ها


سفید شد هرچه داشت....


مو هایش ، تن پوشش و روز های رنگی اش ...


دلم گرفته !


رد اشک فاصل بین چشم تا لب هایم را سوزانده !


حتی عمیق ترین درد ها باز فکرم را از نبودت منحرف نمیکنند!


و من همچنان مینویسم  نوشتن تسلی میدهد ! ! !


سنگ های قبرستان شاهد حرف های من هستند


سنگ های قبرستان شاهد خیلی درد ها هستند


گذر زمان سنگ ها را فراموش نخواهد کرد!


من دوست دارم سنگم را بغل کنم


دلم خواب میخواهد روی یک سنگ بزرگ . . . .


و سکوت و تنهایی . . .    دوست من جایی را سراغ داری ؟

/ 0 نظر / 10 بازدید